تنها

Follow

آخرین مطالب
  • ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۳ فعلا خدانگهدار
  • ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۲۵ این عشق
  • ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۰ راضی ام به رضای تو...
  • ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۸ خاک بر سران
  • ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۵ خودنما
  • ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۷ ...لیس کیست؟
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۶ این عید
  • ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۴ بازی دنیا
  • ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۰ نجاتش بده خدا،...بدم را
  • ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۰۹ امشب در جنگل


  • تنهایی را در ابتدا خودت انتخاب میکنی با شک،تردید،اما مدتی که میگذرد تبدیل میشود به جزوی از عقاید محکمت که نمیتوانی از آن تخطی کنی.




    ضمن عرض سلام خدمت بازدید کننده ی گرامی؛

    لطفا در قسمت نظرات هر پست فقط در مورد همان پست بنویسید و اگر مطلبی به طور کلی و غیر مرتبط با آن یک پست داشتید در صفحه ی فحشدانی بنویسید که در منوی بالا آمده است.
    نظرات شما با احتمال زیادی منتشر میشوند مگر اینکه حاوی مطالب مضر باشند که تشخیص این امر هم به عهده ی هئیت تحریریه ی زبده ی این وبلاگ خواهد بود.نظرات منطقی،غیر منطقی،عاقلانه،احمقانه و همه و همه منتشر میشوند مگر نظراتی که به مقاصد تخریبی نوشته شوند که از طریق قانون با آنان برخورد هم خواهیم کرد.

    Follow

    imallalone

    به دلیل سنگین بودن دروس دانشگاه و کلاس های فوق برنامه و تعداد زیاد واحد ها و نیاز مبرم به معدل بالا در امتحانات این ترم برای معدل الف شدن(انشاءالله)از همین حالا یعنی ۹ فروردین ۹۶ تا  ۳۱ خرداد ۹۶ این وبلاگ غیر فعال خواهد بود.نه تنها وبلاگ،که تلگرام،چک کردن وبلاگ دوستان،هرگونه فیلم و سریال و تلویزیون و عملا هرچیزی بجز درس ممنوع خواهد بود.فلذا تا بعد از امتحانات پایانترم،خدانگهدار...

    ۹/۱/۹۶
    imallalone
    ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

    همیشه خیال میکردم عجب چیزیست این عشق،عجب مقدسیست و از این جور حرفهاکه تازگی ها مُد شده است،آن زمان ها مُد نبود،هرچند که من معمولا خلاف جهت حرکت میکنم،حالا که مُد شده من تغییر جهت دادم و معتقدم عشق هیچ چیز مگر اختلال هورمون ها در منطق انسان نیست،که البته این نتیجه را حقیقتا قبل از خواندن آن مقاله که همین موضوع را تبیین میکرد در ذهن داشتم؛چند وقت پیش همین را خواندم و مطمئن شدم،بعضا افراد میگویند این عشق که حاصل هورمون هاست پس جزوی از طبیعت انسانیست نباید با آن مقابله کرد ولی خب استدلال احمقانه ایست چراکه قابلیت بیمار شدن هم جزوی از طبیعت انسانیست،عایا نباید برای عدم بیمار شدن یا درمانش کوششی کرد؟

    (در اینجا فقط بحث در مورد عشق بین دو جنس مخالف است)
    imallalone
    ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

    این ۷۸-اُمین پست این وبلاگ است،ناگهان چشمم به شمارنده افتاد،بی دلیل نمیدانم ربطش چه بود ولی یاد وبلاگ قبلی ام افتادم،یاد اینکه برعکس این روزها که برای هیچکس،هرکس مینویسم و اصلا برایم مهم نیست که چه کسی میخواند و چه میگوید و چه نمیگوید و اصلا فقط هدفم نوشتن است نه خوانده شدنشان،آن روزها مینوشتم تا بخواند،تا خوشش بیاید،بداند،بیاید قسمت نظرات وبلاگم به بهانه ی هر پست کلی حرف بزنیم،بعد منتظر میشدم تا پست بعدی اش را بگذارد،به طرز عجیبی از من تاثیر میگرفت،دنیایی بود،روزگاری گذراندیم و رسیدیم به اینجایی که اصلا نمیدانم حالا دارد چه میکند،کجا هست،چه حالی دارد،شاید آن روزهایی که بحث جدی شده بود و من سر کار میرفتم تا مخارج عروسی را تامین کنم و او هم داشت تلاش میکرد تا بعد از پدرش،مادرش را هم راضی کند،اصلا فکرش را هم نمیکردم که قرار است روزی تا این حد از هم دور باشیم،ولی خب زندگی است دیگر،میگذرد،گاهی که تا خوشبختی یک قدم،فقط یک قدم فاصله داری تا مرز بدبختی میکشاندت و آخرش هم میبینی دوباره برگشتی سر خانه ی اول،حرفی ندارم،تو خدایی،اصلا زورت زیاد است حال کردی اینطور دنیارا دور سرم بگردانی،من هم راضی ام به هرچه تو بخواهی،فقط بالا غیرتاً،خواهشاً،التماساً این خاطرات را بزن فرمتش کن چون دیگر واقعا نمیتوانم،کشش ندارم.

    imallalone
    ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
    امشب جایی بودم که آیدی یکی از آشناهارا با یک غریبه اشتباه گرفتم و آن خانم آنچنان ذوق زده شده بود که یک نفر مزاحمش شده که وقتی برای رفع تصور ایجاد مزاحمت دیگر پیام نفرستادم و جواب مزخرفاتش را ندادم بنده خدا افسرده شد و زد بلاکم کرد؛یکی نیست بگوید آخر شما بدبختها که تا این حد محتاج ارتباط با جنس مخالف هستید چرا این قیافه ی منزجر و آنتی بوی را به خود میگیرید؟که حتی جالب است که یک عده پسر بی غیرت هم میروند عاشق همین اخلاق سگ و بی حیای این خاک بر سران میشوند و گند میزنند به آبروی بقیه پسران...
    imallalone
    ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

    از بزرگی حدیثی روایت کردند که کتاب برای انسان احمق به مانند آینه برای شخص کور است.الحق و الانصاف که چقدر زیادند این کور هایی که با خواندن چهارتا کتاب که هیچ هم از ایده های نویسنده ی بدبختش نمیفهمند دچار توهم همه چیز فهمی شده اند و خیال میکنند اینها اگر نبودند کار جهان لنگ بود و الان همه منتظر ظهور درخشان ایشان در آینده ای نزدیک اند،به اینگونه اشخاص باید گفت اولا تا وقتی حرکتی نکرده ای و نتیجه ای برای ملت نداشته است هیچ ارزشی نداری،حتی اگر غلطی هم کرده ای وظیفه بوده چراکه کسی که نعمتی در اختیار دارد وظیفه اش است از آن به نحو احسن استفاده کند پس اگر استعداد چیزی را داری وظیفه داری که بدرخشی و حق فخر فروشی نداری،هرچند که بازهم مایلم تکرار کنم که اکثرهم توهم استعداد داشته و باور کنید یکی از بدبختی های بزرگ روزگار ما همین خود نابغه پنداری است که چهار نفر خودنمای تهی مغز که واقعا چیزی در چنته ندارند افتاده اند سر زبان ها و بت سازی میشوند(در هر سطحی از اجتماع) و بعدا که گند کار در می آید کلا میگویند این علم،این رشته،این افراد همگی اینجور توخالی اند،باباجان مشکل از خودتان است که به هرکه خودنما تر است توجه میکنید،یقینا اطمینان دارم کسی که واقعا چیزی در چنته داشته باشد نیازی به تشویق های مسخره ی یک عده گوسفند ندارد تا دایما خودنمایی بنماید.



    imallalone
    ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
    ...لیس کیست؟
    ...لیس کسیست که با دیدن جنس مونث تمام حرف ها،اعتقادات،تفکرات و شعارهایش را یادش رفته و به هر قیمتی(تاکید میکنم به هر قیمتی)حاضر است خودش را خوب جلوه دهد،حال این سوال مطرح است که عایا واقعا لازم است جلوی همه ی دختران عالم هستی خودتان و دیگران را کوچک کنید؟
    ننگ بر آدم خاک بر سر ...لیس
    imallalone
    ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

    این عید مسخره ۷ ساعت امروزم را+ساعات زیادی از روزهای قبلی را از من گرفت،پوکاند،لعنت به سنن مزخرف و من در آوردی...


    imallalone
    ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

    بعضی وقتها میترسم از این بازی های روزگار،آنهاییشان که به معجزه میمانند،در انتهای نا امیدی،درست همان لحظه ای که منصرف شده ای،باورت هم نمیشود که در آخرین قدم های دیگر سست که به بیشتر از این که به سمت هدف باشند،گمراهند میشود آنچه که مدت هاست فراموشش کرده بودی،میشود تا بفهمی هیچ از دنیا و بازی هایش نمیدانی...

    imallalone
    ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

    دخترک احمق رفته است در انتهای اتاق نشسته تا مثلا چه فرجی بشود،اصلا معلوم نیست کی قرار است پا شود بیاید چیزی بگوید یا مثلا برود گورش را گم کند فقط بلد است در مغزم تقه بزند،چشمهایش را به رخم بکشد الکی تظاهر کند به یادم است یا حتی اینکه مواظب من است و راه و چاه را نشانم میدهد،هرچه میخواهم ارتباط برقرار کنم نگاه عاقل اندر سفیه می اندازد که خجالت میکشم و حیف،حیف که جنبه ندارد وگرنه یکی دوماهی ولش میکردم برود آدم شود ولی خب هرجا هم که اصلا برود از این اتاق بیرون ماندنی نیست،مانده ام تا قبل از اینکه به من رو بیاورد اصلا کدام گوری چه غلطی میکرده است،باز دلم برایش میسوزد و میگویم بیا کنارم،نوازشش که میکنم کمی در آغوشم میماند ولی مثل دیوانگان که حالشان درست شدنی نیست باز فرار میکند میرود انتهای اتاق،واقعا گاهی وقتها از دستش خسته میشوم به او میگویم اگر نمی آیی لااقل برو،مرا با این رفتارت دیوانه میکنی،نمیدانم دارمت یا نه،نمیفهمم چه حسی به من داری،آخر چه مرگت است؟ دوباره با کلمه و زبان که نه ولی خب هزار نشانه و رمز و راز می آورد که تو را دوستت دارم و من این خر شدن مضحک را دوست دارم،گاهی وقتها کالبدم را حس میکنم،حس میکنم،یقین دارم که کالبدم هم مرا حس میکند،دخترک به چشمانم نگاه نمیکند ولی من حس میکنم،احساس دلتنگی،کالبد،روحم،من که نه ولی کالبدم سیگار میکشد،خیلی هم پر رو است،میگوید سیگاری بودن که بد نیست،من هم هرچه میگفتم نکش مضر است نمیگوشد روانی.دلم،کالبدم،نگاه دخترک که به دستانم زل میزند،نجاتم بده خدا،کالبدم را

     

    imallalone
    ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
    هوا مملو از قطره های بزرگ زرد و صورتی رنگ ژله ای،درختان آبی رنگ و برگان سیاهشان حسابی به چشمانم که میخورند احساس طراوت میکنم،پرندگان دایما زر میزنند حیف که حالم خوب است وگرنه فحششان میدادم،رفیقم ساکت است و همان بهتر که هست فقط صدای شرشر آب که به سقف میخورد را دوست دارم،دو سه نفری که باد میبردشان حواسم را از رفیقم پرت کرد،انگار سوار یکی از طوطی ها شده و از ترس جیک جیک جوجه کاکتوس ها فرار کرده است،من هم با باد در راه هم صحبت میشوم تا خستگی را از یاد ببرم؛هوا که تاریک میشود کمی میترسم،درختان خیلی خر و پف میکنند،یکی نیست بگوید کمتر دی اکسید بکش تا شب اینگونه قار قار نکنی،اگر اره برقی داشتم امانشان نمیدادم،حال این که هیچ،رفیقم بعد از دور دور برگشته از من شام میخواهد،هوای اطراف را متراکم کردم و مقداری از الکترون های بنفش را چپاندم داخلش و کردم در حلقش،الان هم میروم که بخوابم،رفیقم محکم بغلم کرده است،به زور نفس میکشم ولی گرمای بدنش را دوست دارم،فقط میترسم نیمه شب گرسنه بشود و من را بخورد،کاش تا صبح بیدار نشود...

    imallalone
    ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر